در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود؛
خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد*
..
گاهی ؛
کلمه ها مرا کم می آورند،
و من کلمه ها را،
با این که جهان همه کلمه است
..
و جهان من همین سطرهایی ست که ما بینشان در آمد و شدم با قلم ؛
همین چرخش قلم است که کلمه ها را می کشد بیرون ؛
دنیای من همین نوشته هایی ست که زاییده ذهنم می شود ،
کلمه هایی ست که از بطن ذهنم بیرون کشیده می شود تا بسازد و بزاید ،
کلمه درد دارد ، نوشتن درد دارد ، زایمان درد دارد
...
من ؛
نوشته هایم را دوست دارم ،
مثل بچه هایم که به دنیا آوردمشان ؛
نه بیش و نه کم ؛
همین و همین
..
اما گفتم که گاهی کلمه ها مرا کم می آورند ؛
گاهی من آن ها را
..
خب گاهی بچه هایش آدم را کم می آورند
گاهی آدم بچه هایش را











نگو كفر است
نمی خواهم خدایم بیكران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید كرد.
نگو كفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است
نگو كفر است
كه كفر این است
كه ما از بیكران مهربانیها
برای خود
خدایی لامكان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
نگو كفر است
اگر من كافرم، باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو كفر است
كه سوگند یاد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
كه او یكتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست