تبليغاتX
.:.سرنوشت رو باید از سر نوشت.:. - قایم باشک(داستان)
.:.سرنوشت رو باید از سر نوشت.:.
:.سر لوحه دفتر معانی عشق است.:
 

توی قایم باشک زندگی

               چشم روی هم گذاشتم

                                شروع کردم به شمردن

تک تک روزهای خوشش

                           همه روزهای بدش

تا این که تمام شد

              چشم که باز کردم

زندگی دستی به سرم کشید و گفت :

                                            سک سک...!!!

 

 داستان قایم باشک

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه ی آنها دور هم جمع شدند خسته تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیایید یک بازی بکنیم.مثل قایم باشک!»همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:«من چشم میگذارم»و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد.همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها شد.اصالت در میان ابرها پنهان شد.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.جای تعجب هم نداشت.همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به آخر شمارش رسید...95...96...همینکه دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت بوته ی گل سرخ پنهان شد.دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.لطافت را هم که به شاخ ماه آویزان شده بود پیدا کرد.خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن او نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه میکرد:«تو باید حتما عشق را پیدا کنی.او پشت بوته ی گل زر است»دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و آن را با شدت زیاد داخل بوته ی گل سرخ فرو برد تا با صدای ناله متوقف شد.عشق با دستانش صورتش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.عشق کور شده بود.دیوانگی پرسید :«من چطور تو را درمان کنم؟»عشق گفت:«نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر بخواهی میتوانی راهنمای من باشی!».........
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او
!

   

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تقديم ميکنم به تو اين وبلاگ را

اين جمله هاي معترض بيجواب را


باور کنيد داغ ترم از دل کوير

از یاد برده ام ـ به خداـ طعم آب را


حالا تو ادامه ي دلواپسي من

حالا ورق بزن همه ي اين کتاب را


تا بنگري چطور دلم شور مي زند

تا بنگري نتيجه ي يک انتخاب را


بگذار اعتراف کنم صادقانه تر

ترديدهاي مبهم پر پيچ و تاب را




.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.


.:سلام به شما دوست عزیزم
امیدوارم لحظاتی خوبی رو
سپری کنی:.
این وبلاگ شامل:
شعر و داستان و طنز و جوک
می باشد
..:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.
ID =mr.kayot




< آموزش قالب كدجاوا> >