تبليغاتX
.:.سرنوشت رو باید از سر نوشت.:.
.:.سرنوشت رو باید از سر نوشت.:.
:.سر لوحه دفتر معانی عشق است.:
 

  آپلود عکس

پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت. پاييز اومد، پاييزي كه دوست داشتني بود

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم 
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند،شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

 

 پائيز فصلي است كه در فرهنگ پارسي بويژه در شعر و ترانه ها جاي ويژه خود را دارد . البته از اين واقعيت نيز نبا يد غافل بود كه در فرهنگ اسپانيا ئي ها در اسپانيا و كليه كشورهاي امريكاي لاتين ، روسي ، انگليسي ، يوناني آلماني و فرانسوي از پائيز به عنوان فصلي رمانتيك و تا حدودي " ملانكوليك " ياد مي شود.

اما در اقيانوسيه بويژه استراليا كه سر زميني هميشه سبز با آب و هوائي متغير است و اصلا پائيز نمي شناسد هم از پائيز در هنر هاي تجسمي و ترانه ها يشان ياد مي شود .

افسون پائيز شايد در گلبرگريزان غم انگيزي باشد كه صداي بلبل را با هجوم خود در گلو خفه مي كند و تبلور آن در فرهنگ پارسي هم شايد بر گرفته از فرهنگ زردشتي ايران و جشن هائي است كه در اين فصل بر گذار مي شده و مردم را به سرور و شادي سرگرم مي كرده و حسادت دشمنان را بر مي انگيخته است .شبيخو ن هاو حمله هاي مغول و تاتار و اسكندر و اعراب هم بنا به شواهدي گو ئيا در پائيز آغاز شده اند

 

 

 

دروغ

جهان رو اگه به دو قسمت تقسیم کنی.یه مرز باریکی بینشون ترسیم کنی"

میبینی یه عده خوب و بقیه بدن"یه عده رفیق و بقیه دشمنن

ولی دروغ  وقتی بفهمی یه جنس اند"دو طرف این وسط فقط تو رو بازی دادن

تو میشی پله و بقیه بالا میرن ازت"توی چشمات نگاه می کنند و بهت می خندند

می شه همش از امید و اعتماد بگن"تو باور می کنی و اونا تو رو به گور میسپرند

تو یه دستمال چرکی تو دستشون همین"لجن روحشون و با تو پاک میکنند

هرکی دست راستش رو دراز کرده"دست چپش خنجره" خوب ببین

یعنی همه چیز دروغه حتـی تو حتی من"یعنی ببین و بمیر  ولی بیخود جوش نزن

حتی تو که بغلمی و از عشقی"دم میزنی و اشکه دم مشکی"

هستی" ولی فکرت پیشه کسیه که وقتی"گیج میشی پولشو میبینی"آره مشتی

اگه دنبال چیزی هستی  "رابطه یعنی یه معامله که سود بده

تا جایی که مصرف بشی ارزش داری"اینو میگن ارزش انسان"آره حاجی

همه چیز دروغه" عشقت حرفه مفته"میفروشی حتماّ" اگه پاش بیوفته

همه چیز دروغه جز شاعری که نیومد"یعنی همه چیز دروغه جز شعری که کسی نسرود

همه چیز دروغه"جز فصل سرد فروغ"همه چیز دروغه حتی دروغه این دروغه"



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

  

دنگ .... دنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي درپي زنگ
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا
به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين
است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيكر او مي ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از
كف رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر
وارهانيده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي آيد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

 

من هم به دنبال زمان می دوم

تا از آن جلو بزنم

دوم شدن برایم ارزشی ندارد

از عمر جلو می زنم و در هیاهوی تشویق ِ مرگ

درمی یابم

که گاهی برای ِ زندگی کردن

باید دوم شد......

 

 

گلایه از زمانه ندارم !!!

                               زمانه گرگیست بی رحم

جا مانده زخم تیشه اش بر دلم

                              مانده است جای پنجه هایش بر صورتم

          چشم و گوشم را بسته

                             دستانم را از ریشه قطع کرده

                                                      پاهایم را از من گرفته

چه گلایه ای !؟

                      چه گلایه ای می توانم از این زمانه بی رحم داشته باشم ؟

به کدامین گناه مجازات می شوم ؟؟؟

                           من مرتکب جرمی بزرگ شده ام !!!

متهم به آمدن !

                 متهم به بودن !

                                   متهم به ماندن !

مگر من به خواست خود پا به این دنیا گذاشتم ؟

                                       من به این جهان تاریک دعوت شدم

شکستن را نیاموختم

                        شکسته شدن را خوب می شناسم

من گناه کاری با گناهان نا کرده ام !!!

                                       به کدامین گناه خواهم رفت ؟!

لبانم را می بندم

                      تا روزی

                              تا روزی که به همان گناهی که آمده ام

                              به همان گناه نیز بروم ...!!!

 

 

 

  ارزش لحظه ها ......                                                                    

                                                        

ارزش يک پدر و مادر را، از یتیمی بپرس که آن را ندارد

 ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس

ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.

ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

 زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

   

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

غمی در دلم خانه کرده که وسعتش زمین و زمان را احاطه می کند، چه سخت است نقابی بر چهره کردن و چهره را پر خنده کردن، خند ه ای که زخم دل را مرحم نیست و درد دل را فزون و فزون تر می کند.

آدمی را دل سوخته باید تا حال  دل سوختگان دریابد و من امروز معنای این جمله را درک میکنم که . . .

یتیم را بس غم آید چو دست نوازش پدری بر سر فرزندی فرود آید ...

                                                  اما اين نيـــــزبگذرد...

مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي مان
مثل همه دوست داشتنهایمان
که شاید گاهی درته صندوق خاک خورده زمان مخفي می شوند
وگردي ازفراموشي می پوشاندشان
اين نيـــــزبگذرد...
مثل همه اشکهايي که درانزوا ريخته می شود
وهيچ کس نفهميدشان
اين نيـــــزبگذرد...
مثل همه بغض هايي که بي پروا گره کور می خورند
وهيچ دست مهرباني هرگزبازشان نمی کند
اين نيز بگذرد...
مثل گذرتلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي وبيقراري مان
ودلتنگي براي اويي که ميداني نبايد تنهايش بگذاري
ولی گاهی تنهایت می گذارد
اين نيــــز بگذرد...
درست مثل زندگی مان

                                       چنان ریختم که باد،ریختنم را احساس نکرد.

چنان سوختم که آتش،صفحه های پرشده ام را درخود فرو خورد.

چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد...

من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای ناتمام باختم.

من،مــــــــــــــرگ را چشیدم..!

همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم

در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم...

وهنوز،شب را در دایره کوچک زندگی ام سپری می کنم

و نقطه اوج زندگی ام در اندوه مه گرفته و محوگشته ای می بینم.

می بینی آنقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم

و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم

وگرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را از من چپاول می کند...

وجودم پر از نفرت است

از هر آنچه که هست

از قفس تا خود نفس

وجودم پر از نفرت است

نفرت از تو ای دوست

که همه نفرت ها

در سایه ی بی مهری توست

 

 حسین کاظمی



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

 

کلمه ..
در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود؛
خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد*
..
گاهی ؛
کلمه ها مرا کم می آورند،
 و من کلمه ها را،
با این که جهان همه کلمه است
..
 
                     
و جهان من همین سطرهایی ست که ما بینشان در آمد و شدم با قلم ؛
همین چرخش قلم است که کلمه ها را می کشد بیرون ؛
دنیای من همین نوشته هایی ست که زاییده ذهنم می شود ،
کلمه هایی ست که از بطن ذهنم بیرون کشیده می شود تا بسازد و بزاید ،
کلمه درد دارد ، نوشتن درد دارد ، زایمان درد دارد
...
من ؛
نوشته هایم را دوست دارم ،
مثل بچه هایم که به دنیا آوردمشان ؛
نه بیش و نه کم ؛
همین و همین
..
اما گفتم که گاهی کلمه ها مرا کم می آورند ؛
گاهی من آن ها را
..
خب گاهی بچه هایش آدم را کم می آورند
گاهی آدم بچه هایش را
 
 

 

خدای من

خدایم را یافتم ، نه بر سر نمازی که اجباری است برای دل خسته ام و نه در صفحات قرآنی که می گویند نورانی است ،

خدایم را یافتم نه در پیشانی داغ شده از مهر جانمازم و نه در نماز های نیمه شب با گریه هایی از سر درد روزمرگی ...

خدایم را یافتم زمانی که نشانم داد تنها تر از من است ، زمانی که دست محبت بر سرم کشید و گفت کودک زیبای من ، به یادت هستم حتی اگر دل کوچکت زیر بار غم،تپش از یادش می رود گاهی ، من به یادت هستم که غصه هایی به دلت می دهم تا یاد بیاوریم ‏، که من این بالا روی تخت سلطنتم تنهایم و و تنهایی سخت است حتی برای  من

       

 

 نگو كفر است

                

 نمی خواهم خدایم بیكران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید كرد.
 
نگو كفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است
 
نگو كفر است
كه كفر این است
كه ما از بیكران مهربانیها
برای خود
خدایی لامكان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
 
نگو كفر است
اگر من كافرم، باشد
نمی خواهم  خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
 
نگو كفر است
كه سوگند یاد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
كه او یكتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

کیسه ی کوچک چای 

                          آپلود عکس

     کیسه ی کوچک چای   تمام عمر  

        دلباخته ی لیوان شد

           ولی هر بار که حرف دلش را می زد

                         صدایش در آب جوش می سوخت

                                   کیسه ی کوچک چای

                                         با یک تکه نخ

                                           رفت ته لیوان

                                               و حرف دلش را آهسته گفت

                                                    لیوان سرخ شد           


 

 

 


  

هی فلانی

زندگی شاید امید باشد

                               شاید ناامیدی

زندگی شاید قشنگ باشد

                                 شاید زشت

زندگی شاید اشک باشد

                               شاید لبخند

شاید شکست باشد

                          شاید پیروزی

شاید نگاه عاشقانه کودکی به چشمان پر مهر مادر

                       شاید گرمی آغوش پدر

                                              شاید اشک مادر برای شادی دل کودک

شاید فقیری کنج دیوار

                        شاید مغنی در دل باغ

                                  شاید تپش قلب لیلی برای مجنون

تو دوئل زندگی شاید بسوزی

                                   شاید بسازی

زندگی هر چه باشد

                     زندگی شاید همین باشد...!!!


 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

توی قایم باشک زندگی

               چشم روی هم گذاشتم

                                شروع کردم به شمردن

تک تک روزهای خوشش

                           همه روزهای بدش

تا این که تمام شد

              چشم که باز کردم

زندگی دستی به سرم کشید و گفت :

                                            سک سک...!!!

 

 داستان قایم باشک

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه ی آنها دور هم جمع شدند خسته تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیایید یک بازی بکنیم.مثل قایم باشک!»همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:«من چشم میگذارم»و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد.همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها شد.اصالت در میان ابرها پنهان شد.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.جای تعجب هم نداشت.همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به آخر شمارش رسید...95...96...همینکه دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت بوته ی گل سرخ پنهان شد.دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.لطافت را هم که به شاخ ماه آویزان شده بود پیدا کرد.خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن او نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه میکرد:«تو باید حتما عشق را پیدا کنی.او پشت بوته ی گل زر است»دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و آن را با شدت زیاد داخل بوته ی گل سرخ فرو برد تا با صدای ناله متوقف شد.عشق با دستانش صورتش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.عشق کور شده بود.دیوانگی پرسید :«من چطور تو را درمان کنم؟»عشق گفت:«نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر بخواهی میتوانی راهنمای من باشی!».........
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او
!

   

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

 

 

 ـ تست عشق و دوستي ( جالب و خواندنی)
يك تست روانشناسی ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات آن پاسخ دهيد


سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟

سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)

سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟

 
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
 
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد..صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟


جواب سوال اول:

جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد
.

جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.

جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.

جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتر و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.

جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود
 
 

  


 تست روانشناسی ۲

اگر مایلید اطلاعات بیشتری در مورد شخصیت خودتان و خصوصیاتی که باعث میشوند دیگران، شما را بیشتر دوست داشته باشند، پیدا کنید، به تست زیر با کمال صداقت پاسخ دهید.


۱- فرض کنید شما مشخصه ی صورت کسی میباشید، کدام قسمت از صورت او هستید؟
الف - چین وچروک/ ب - گونه/ ج - خال زیبایی /د - چشم و ابرو /ت - لبخند
۲- دوست دارید چه نوع پرندهای باشید؟
الف - شباهنگ/ ب - جغد/ ج - عقاب /د - فلامینگو /ت - پنگوئن
۳- کدامیک از آلات موسیقی را دوست دارید؟
الف - پیانو /ب - ویلون/ ج - سازدهنی/ د - گیتار /ت - دف
۴- کدامیک از برنامه های تلویزیونی برای شما جالبتر است؟
الف – اخبار و برنامههای مستند/ ب - فیلمهای درام و زندگینامه/ ج - هیجانی و پلیسی         د – عشقی و ماجرایی /ت – کمدی و کارتون
۵- کدامیک از بازیهای شهربازی را بیشتر دوست دارید؟
الف - هیچکدام/ ب - قطار یا قایق/ ج - نمایش و اجرای کمدی/ د – چرخوفلک و وسایلی که سریع میچرخند/ ت - ترنهای هوایی سریعالسیر
۶- آیا شما به اشتباهات خوتان میخندید؟
الف - هرگز /ب - بهندرت/ ج - برخی مواقع/ د - بهطور معمول /ت – همیشه
۷- اگر دوست شما سربه سرتان گذاشت، چه عکس العملی نشان میدهید؟
الف - عصبانی میشوید/ ب - ناراحت میشوید/ ج – برایتان جالب است/ د – تلافی میکنید       ت - چندین برابر تلافی میکنید
۸- اولین چیزی که صبح موقع بیدارشدن به فکرتان خطور میکند، چیست؟
الف – کار و یا تحصیل /ب – مشکلات زندگی/ ج - صبحانه /د - روزی که در پیش دارید            ت – کاری که تا شب انجام خواهید داد
۹- در زندگیتان چه شعاری دارید؟
الف - وقت طلاست/ ب - سحرخیز باش تا کامروا باشی/ ج – آنچه برای خود میپسندی، برای دیگران هم بپسند/ د – زندگی کن و به دیگران هم اجازه ی زندگی کردن بده                          ت - بیخیال باش ” هرچه بادا باد “
۱۰- آیا به همهی حیوانات علاقه مندید؟
الف - هرگز /ب – تعداد کمی از حیوانات/ ج - برخی از حیوانات/ د - بیشتر حیوانات                 ت - تمام حیوانات
۱۱- شما لبخند میزنید؟
الف - هرگز /ب - بهندرت /ج - گاهیوقتها /د - اغلب ت – آنقدر زیاد که برخی فکر میکنند دیوانه هستم
۱۲- نظر دیگران راجعبه شما اغلب کدام مورد است؟
الف - بیرحم /ب - سرد و بیاحساس/ ج – زیبا/ د - دوستداشتنی /ت - خوشگذران
۱۳- شما احساس عشق و قدردانی خود را نشان میدهید؟
الف - هرگز/ ب - بهندرت/ ج - گاهی/ د - اغلب/ ت - حداکثر تا جایی که امکان دارد
۱۴- شما اعتقاد دارید که برای شاداب بودن، باید ساعتهایی از روز را فقط صرف خودتان کنید؟
الف - هرگز /ب - به احتمال زیاد نه/ ج - گاهی/ د - بله /ت - البته، تا جایی که امکان دارد
۱۵- آیا زندگی شما با برنامه ریزی پیش میرود؟
الف - حتی در تعطیلات هم برنامه ریزی میکنم/ ب - همیشه برنامه ریزی میکنم                   ج - بستگی به روز هفته دارد /د - درصورت امکان اجازه میدهم که خودش پیش آید ت – همیشه بدون برنامه ریزی روزها را طی میکنم
نتیجه گیری آزمون:
حال امتیازات خود را جمع کنید.
گزینهی «الف»۱ امتیار
گزینهی «ب» ۲ امتیاز
گزینهی «ج» ۳ امتیاز
گزینهی «د» ۴ امتیاز
گزینهی «ت» ۵ امتیاز

اگر امتیاز شما بین ۱ تا ۲۰ باشد:
بدین معنی است که شما «سوسن سفید» هستید. مردم شما را به خاطر پشتکارتان، از جان ودل مایه گذاشتنتان و موفقیت هایتان، تقدیرمیکنند. اهداف مشخصی دارید و فکرتان بر کارتان متمرکز است. احساستان را بهسختی ابراز میکنید. یکی از مهمترین نگرانیهای شما این است که چگونه در برابر افراد مختلف ظاهر شوید. اندیشه هایتان کمی متمایل به بدبینی است. اعتمادبه نفس دارید ولی در باطن، گاهی به خود اعتماد ندارید. قادرهستید که هدفی تعیین کنید و به آن برسید. گاهی وقتها دنیا را با دیدی باریک بین مینگرید. احساس میکنید که وقت کمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.
مواظب باشید جدی بودنتان، شما را از دنیای اطراف دورنکند. خونسرد باشید و از زندگیتان لذت ببرید. کارهایی انجام دهید که از آنها لذت میبرید. با انجام این دستورات، قوه ی خلاقیت تان شکوفا میشود. سعی کنید بیشتر بخندید و با دیگران در تماس باشید.
اگر امتیاز شما بین ۲۱ تا ۵۴ باشد:
بدین معنی است که شما یک گل «رز» هستید. کمی تیغ دارید اما زیباییهای بسیاری دارید. حس شوخ طبعی دارید از شنیدن لطیفه لذت میبرید. مردم دوست دارند دور و بر شما باشند. خونگرم هستید. دوستان صمیمی بسیاری دارید. زندگی را با دید واقعبینانه مینگرید. آگاه هستید که زندگی از خوبیها و بدیها تشکیل شده است. قادرید شانس خودتان را با توجه به سرمایه هایی که دارید، امتحان کنید. سخت کوش هستید و به اهدافتان پایبندید. دوست دارید خودتان باشید و این مسأله به شما اعتمادبه نفس میدهد. مشکلترین مسأله در زندگیتان یکنواخت بودن مسائل است. یکنواختی در هر مسألهای شما را آزار میدهد و باعث کسل شدن روحیهتان میشود.
به شما پیشنهاد میگردد که افق دیدتان را وسیعتر کنید. مسائل جدیدی را تجربه و کشف کنید. آنگاه متعجب خواهید شد که چه نتایج زیبایی به دست آوردهاید و مهمتر از همه اینکه فراموش نکنید که در همه چیز دنبال زیبایی بگردید بهخصوص در خودتان.
اگر امتیاز شما بین ۵۵ تا ۷۵ باشد:
بدین معنی است که شما یک گل «آفتابگردان» هستید در بستری از گلهای رز. یک ویژگی بارز در شما وجود دارد که باعث گرما دهی به دیگران و جلوه گری شما میشود. در وقت لازم، جدی هستید اما دوستانتان شما را به عنوان یک شخص شوخ طبع میشناسند. از گفتن لطیفه لذت میبرید. مایل اید که با افراد جدید و جالبی در زندگیتان آشنا شوید. با افرادی که هیچوقت نمیخندند، راحت نیستید. دید مثبتی به زندگی دارید. در همه چیز به دنبال خوبیها هستید. بیدی نیستید که با هر بادی بلرزید. گرم، دوست داشتنی و اجتماعی هستید و هرکدام از این صفات، میتواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد. انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزهتان کم است. برای شما مشکل است که فقط بر روی یک کار متمرکز شوید.
به شما پیشنهاد میگردد که اجازه دهید مردم روی جدی شما را هم ببینند همانطور که چهره ی شاد شما را میبینند. در اینصورت میخواهند که همیشه با شما باشند. به احساسات دیگران احترام بگذارید. از این شاخه به آن شاخه نپرید و کاری را که دوست دارید، انتخاب کنید و تا پایان، آن را انجام دهید

 اگه  بازم تست روانشناسی می خواین به لینک ادامه مطلب رجوع کنید. . . .



... ادامه مطلب


نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

و او یکریز و پی در پی  

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

بدین سان بشکند در من، 

سکوت مرگبارم را......... 

 

مرگ ترس نداره .  تا وقتی ما هستیم مرگ نیست

وقتی هم که مرگ هست ما نیستیم

 

(حسین کاظمی)

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود      اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود       تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود        چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت      عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر           پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

بنویسید بعد مرگم روی سنگ! با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ !

او که خوابیدست در این گور سرد! بودنش را هیچکس باور نداشت ....

 

 

 

مرگ و زندگی

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم

ترس تموم وجودمو برداشت

که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم

وسطه يه مردابه بزرگ ....

حالا که ميبينم خودم مرداب شدم

دنبال يه گل نيلوفر ميگردم

که از تنهايي نميرم ...

حالا مي فهمم که گل نيلوفرمغرورنيست ...

اون خودشو وقف مرداب کرده بود

 

 

  • (به مناسبت فوت مادر بزرگم بود که این پست رو نوشتم")
  • روحش شاد 


نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

  

چشمان من هزاران زبان دارد

                        می بندم چشمانم را به روی دنیا

                                             تا نبینم نا مردمی هایش

 نمی دانم چه می خواهم

                                نمی دانم...!

رمیده شعله ای در درونم

                             به که خوانم...!

به که خوانم که بداند آه مرا ،

                         من مانده ام و تنهایی...

ناله کردم که ای وای چرا من ؟

                    افسوس در سکوتی بی جواب ماندم...!!!

 

افسوس

 افسوس واسه تو ای دل ساده ٍ,

که هرکسی واست عقده ای فرستادهٍ,

          هر کسی اومد جلو گفت دلسوز توٍ,

          حالا می بینی باعث غم امروز توٍ,

                 تو می خواستی زیر پرچم هیچکس نری

                 به هر سیاست پستی تو نیشخند زدی

                      نگاها رو صدای توی ،شدن بیشتر شدید

                      ولی جوری که هستی تو رو هیچکس ندید

                          دیگه خوشی ها  رو توی زندگی، فقط تصور کن

                          فقط یادت میدن که به خدا توکل کن

                                مردم می خوان باری که رو دوش هست بردارند

                                پس تو رو ترک می کنند، پس حق هم دارند

                                      تو زندگی عادی رو دوست نداشتی

                                     هر ثانیت شب بوده، روز نداشتی

                                            آره کسی واسه تو قدمی بر نمی داره

                                            ولی کسی توی مشکلاتت کم نمی ذاره

                                                 داری پیشه خودت می گی که بی راه  نمی گه

                                                 حتی تصویر زندگیت هم سیاه سفیده

تو می خواستی که عمرت رو هرز پس ندی

ولی فقط ورقای تقویم رو خط زدی

        وقتی  به خودت میای و بیدار میشی ،

      خوابت سخته ،حتی گریه کردن هم یادت رفته

           وقتی بیدار می شی مثل هفتاد میلیون احمق دیگه

           می بینی شعارای قشنگ دیگران خوابت کرده

                تو هم یه جونی پیر تر از ننه بابات

               که دیگه پره عقده شده از سر تا پات

                     ببین جوون هایی که جای تیغ  تو دستشون

                     اونایی که لبخندی نیست رو لبشون

                     این دل من بود فهمیدی دردهاش رو

 

افسوس واسه تو ای دل ساده،   که حتی تک تک خندهات هم گله داره

افسوس واسه تو ای دل ساده،   که چشمای تو هر لحظه ای گریه داره

افسوس واسه تو ای دل ساده،   که توی هفتا آسمون نداره یه ستاره

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.
 

زندگیم تا الان بوده عذاب و بس

یاد گرفتم برم جلو،عصا به دست

        آدما دلم و شکستن و این و یادم دادن

         که دیگه خودم و راحت کنم ،از عالم آدم

                  حس میکردم که به انتها رسیده طاقت

                  خودم و راحت کردم و زدم به سیم آخر

                                فکر میکردم تموم شده دوره ی پاکی

                                وقتی دیدمت ،فهمیدم تو این کره ی خاکی

                                           میشه هنوزم دوست داشت و عشق نمرده

                                           فهمیدم این و که هنوز زندگیم چشم نخورده

                                                                          من عشق و با تو میخوام ،چون تو دل بقیه مرد

                                                        این دل سادم شکست و بخیه خورد

 


 

 

 عنکبوت

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد

 فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.

 مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. 

 ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .

 

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد !

 

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.
 

.:آدمک:. 

طوی قاب سرد آینه ها

تصویر آدمکی شکسته بود

آدمک خسته و غمگین و سیاه

رو به روی آیینه ها نشسته بود

کی با حرفاش ریشه این

آدمک را از زمین گسسته بود

 آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 


جوک....

 

ترکه پری دریایی میبینه میگه : وای تو چقدر خوشکلی . زن من میشی ؟ پری میگه: من که آدم نیستم . ترکه میگه : فکر کردی من آدمم

جسد 20 نفر از ترکهايي که پياده از جزيره کيش به سمت حرم مطهر امام به راه افتاده بودند امروز در سواحل خليج فارس کشف شد

پنج تا ترک پولاشونو رو هم ميذارند تاکسي مي خرند بعد از چند وقت برشکست مي شند اگه گفتي چرا ؟ اخه پنج تايي با هم مي رفتن مسافرکشي


یکی با ترکه دعواش میشه. بعد از کلی بحث طرف به ترکه میگه: گیر عجب خری افتادیما...ترکه هم جواب میده: خودت گیر عجب خری افتادیما

به ترکه ميگن تو پيامبرا به کدومشون ارادات بيشتري داري؟ ميگه حضرت سوج ميگن : حضرت سوج نداريم که ؟ ميگه : خودم ديدم پشت يه ماشين نوشته بود يا سوج

به یه ترکه میگن قوی ترین حیوون چیه
می گه مورچه !
میگن مورچه ؟!
میگه آخه یه بار یه مورچه رفته بود تو پریز برق ، اومدم درش بیارم یه لگد زد 100 متر پرت شدم

-يك لر بعد از ۱۰ دقيقه از باجه تلفن بيرون مياد يه نفر ازش ميپرسه سالم بود ميگه

 آره فقط آفتابه نداشت

-ترکه شاکی میره ثبت‌احوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایست، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟ ترکه میگه: اصغرِ ان‌چهره! کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟ ترکه میگه: اکبرِ ان‌چهره
 
به ترکه می خوان خبر مرگه پدرشو بدند٬بهش میگن:پدرت به رحمت ايزدي پیوست
ترکه ميگه: «رحمت ايزدي» ديگه كيه؟ ميگن: نه، منظورمون اينه كه «به ديار باقي شتافت»! ميگه: «ديار باقي» كجاست؟ ميگن: يعني «دار فاني» رو وداع گفت! ميگه: «دار فاني» ديگه چه‌جور داريه؟ ميگن: يعني «رخت از اين دنيا بر بست»! ميگه: منظورتون رو نمي‌فهمم! ميگن: الاغ! باباي خرت مرد! ميگه: خر من كه بابا نداشت
 
 يه روز  با دوست دخترش مي رفته مي رسن به پليس راه تركه به دختره مي گه برو اونطرف پليس راه من كه ردمي شم بگوتجريش تا كسي شك نكنه و سوارت كنم
تركه رد مي شه دختره يادش مره چي بگه مي گه ونك
تركه مي گه نه مسيرم نمي خوره !
 
به يه نفر مي گن 3 تا آرزو كن مي گه 1 پژو 206 مشكي يه پژو 206 البالويي يه پژو 206 نقرهاي
مي گن چرا 3 تا 206 مي گه براي اينكه بفروشم 1 ماكسيما بخرم
 
تركه میره مسجد وقتی میاد بیرون میبینه کفشاش نیست . با خودش میگه من کی رفتم خودم نفهمیدم؟
 
به یه تهرونیه میگن : « برو یه روزنامه کیهان یا اطلاعات بخر » بعد یک ساعت دیدند ترکه سر یک خر را گرفته و با خودش می آرد .
با تعجب پرسیدند : تو رفتی کیهان بخری این چیه ؟
گفت : راستش کیهان و اطلاعات نبود . منم « همشهری » خریدم
 
يارو ميره ديوونه خونه ميبينه همه تو صف واستادن دارن يكي‌يكي تو يه سوراخه نگاه ميكنن بعد دوباره ميرن ته صف واميسن. يارو كنجكاو مي‌شه ببينه تو سوراخه چه خبره، خودش هم ميره تو صف واميسه و تو سوراخه رو نگاه ميكنه هيچي نميبينه، يه بار ديگه تو صف واميسه بازم هيچي نميبينه،‌ از يكي ميپرسه: شما چي رو نگاه ميكنين؟ من كه هر چي نگاه ميكنم هيچي نميبينم. يارو بهش ميگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داريم اين تو رو نگاه ميكنيم هنوز هيچي نميبينيم، تو ميخواي با دو بار نگاه كردن چيزي ببيني؟!!
 

به يه تركه ميگن تلخ ترين خاطره اي كه داري چيه ؟ ميگه وقتي داشتيم جنازه  يه بچه بمي رو خاك ميكرديم همش ميگفت عمو جان به خدا من زنده ام

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

"آخرین پله آسمان"

 

سال‌ها پیش از این
زیر یك سنگ
در گوشه‌ای از زمین
من فقط یك كمی خاك بودم
همین.

****
یك كمی خاك
كه دعایش
دیدن آخرین پله آسمان بود
آرزویش همیشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
یك شب آخر دعایش اثر كرد
یك فرشته تمام زمین را خبر كرد
و خدا تكه‌ای خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

 

( طنز  )

 

            (معادله ۱ )............
            انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
            الاغ = خواب + خوراک
            پس
            انسان = الاغ + کار + تفریح
            و بنابراین
            انسان - تفریح = الاغ + کار
         
   بعبارت دیگر
            انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه

           

            (معادله ۲ )............
            مرد = خواب + خوراک + درآمد
            الاغ = خواب + خوراک
            پس
            مرد = الاغ + درآمد
            و بنابراین
            مرد - درآمد = الاغ
            بعبارت دیگر
            مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه

     

       (معادله ۳)............
            زن = خواب + خوراک + خرج پول
            الاغ = خواب + خوراک
            پس
            زن = الاغ + خرج پول
            و بنابراین
            زن - خرج پول = الاغ
            بعبارت دیگر
            زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه


            (نتیجه گیری: )...............
            از معادلات ۲و۳ داریم:
            مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
            پس:
            فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
            و
            فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ
            شوند.

            بنابرین داریم ............
            مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

            و از فرضهای ۱و۲ نتیجه منطقی و اخلاقی میگیریم که:

            مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!
           

 


نامه ای به خدا       (طنز)             

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.

 
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.

 
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه  ای به خدا !

 
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... 

 
 البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
...

 

 


جلسه ی خواستگاري(طنز)
 
جلسه ی خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت
 
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ي عروس : زنش !!!؟؟؟
 
 


نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.
 
  
              شبی با عشق

      

به نام خدايي كه تنهاترين عاشق وجود است.
يكي بود يكي نبود. وقتي خورشيد طلوع كرد از پشت پنجرهْ كلبه ای   قديمي.
شمع
سوخته اي را ديد كه از عمرش لحظاتي بيش نمانده بود.
به او پوز خندي زد و گفت:
-
ديشب تا صبح, خودت را فداي چه كردي؟
شمع گفت:
- خودم را فدا كردم تا كه او در غربت شب غصه نخورد.
خورشيد گفت:
-
همان پروانهْ كه با طلوع من ترا رها كرد.؟
شمع گفت:
- يك عاشق براي خوشنودي معشوق خود همه كار مي كند و براي كار خود
هيچ
توقعي از او ندارد زيرا كه شادي او را, شادي خود مي داند
خورشيد به تمسخر گفت:
-
آهاي عاشق فداكار ... حالا اگر قرار باشد كه دوباره بوجود آيي, دوست
داري كه چه چيزي شوي.
شمع به آسمان نگريست و گفت:
- شمع ... دوست دارم دوباره شمع شوم.
خورشيد با تعجب گفت:
-
شمع؟؟
شمع گفت:
-
آري شمع ... دوست دارم كه شمع شوم تاكه دوباره در عشقش بسوزم و شب
پروانه را سحر كنم.
خورشيد خشمگين شود و گفت:
-
چيزي بشو مانند من تا كه سالها زندگى كني , نه اين كه يك شبه نابود نيست
شوي.
شمع لبخندي زد و گفت:
-
من ديشب در كناره پروانه به عيشي رسيدم كه تو در اين همه سال زندگيت به
آن نرسيدي ... من اين  يك شب را به همه زندگي و عظمت وبزرگي تو نمي دهم.
خورشيد گفت:
- تو كه ديشب اين همه لذت برده اي پس چرا گريه مي كني.؟
شمع با چشماني گريان گفت:
- من از براي خودم گريه نمي كنم, اشكم از براي پروانه است كه فردا شب در 
آن همه ظلمت و تاريكي شب چه خواهد كرد.
و كريست وكريست تا كه براي هميشه آراميد

 

 
 
 
 
 

**نجوا کودک**
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن
رعد درآسمان پیچید اما کودک گوش نکرد
کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت
ستاره ای درخشیداما کودک ندید
کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده...
و یک زندگی متولد شداما کودک نفهمید...
کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذاربدانم کجایی؟
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را
کنار زد و رفت
 
 
 
 
 
 
 

 **داستان دست فروش**

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود : غرور . حرص . دروغ و خیانت . جاه طلبی و .....

هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد. حالم را بهم میزد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را می خواند . موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی؟ آدمها خودشان دور من جمع شده اند...

جوابش را ندادم . آنوقت سرش را نزدیک آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند.         از شیطان بدم می آمد. حرفایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.     ساعتها کنار شیطان نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.   دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم : بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بدزدد. یکبار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم.......نبود!      فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه را لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم. به میدان رسیدم.شیطان اما نبود. آنوقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمتم شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم.

که صدایی شنیدم.....صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...!

 



نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.
  آفرينش
 
خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد
.... با پري از مرغ پر طلا
.... با قلم نوك طلا
بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت
اما نوبت به ما كه رسيد
....مرغ پر طلا پريد
....قلم نوك طلا شكست
و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت
 
                    سر نوشت را نتوان از سرنوشت 
 www.hamtaraneh.com

   


 

 

        

    

          از هیاهوی واژه ها خسته شدم
                     من سکوت را می پرستم
               سکوتی که از اوراق سپید آموختم
                      سکوت روشنترین واژه نیست؟
همیشه در خلوت خود مرگ را پیش رویم مجسم دیده ام
                       مرگ واژه ی تسلی دهنده ای نیست؟
                     تا چشم خود را گشودم از چشم زندگی افتادم
                  نمی دانم چه بدی در حق سرنوشت کرده بودم که
                                           از همان اول با من چپ افتاد
                                       ولی این را میدانم که حق من نبود
                             شبی مثل امشب زیر نور یک واژه می نشینم
                              و پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :
 
 سرنوشت رو باید از سر نوشت .....
 


نوشته شده توسط : :: .:حسین.کاظمی:.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تقديم ميکنم به تو اين وبلاگ را

اين جمله هاي معترض بيجواب را


باور کنيد داغ ترم از دل کوير

از یاد برده ام ـ به خداـ طعم آب را


حالا تو ادامه ي دلواپسي من

حالا ورق بزن همه ي اين کتاب را


تا بنگري چطور دلم شور مي زند

تا بنگري نتيجه ي يک انتخاب را


بگذار اعتراف کنم صادقانه تر

ترديدهاي مبهم پر پيچ و تاب را




.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.


.:سلام به شما دوست عزیزم
امیدوارم لحظاتی خوبی رو
سپری کنی:.
این وبلاگ شامل:
شعر و داستان و طنز و جوک
می باشد
..:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.
ID =mr.kayot




< آموزش قالب كدجاوا> >