آفرينش
خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد
.... با پري از مرغ پر طلا
.... با قلم نوك طلا
بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت
اما نوبت به ما كه رسيد
....مرغ پر طلا پريد
....قلم نوك طلا شكست
و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت
سر نوشت را نتوان از سرنوشت
از هیاهوی واژه ها خسته شدم
من سکوت را می پرستم
سکوتی که از اوراق سپید آموختم
سکوت روشنترین واژه نیست؟
همیشه در خلوت خود مرگ را پیش رویم مجسم دیده ام
مرگ واژه ی تسلی دهنده ای نیست؟
تا چشم خود را گشودم از چشم زندگی افتادم
نمی دانم چه بدی در حق سرنوشت کرده بودم که
از همان اول با من چپ افتاد
ولی این را میدانم که حق من نبود
شبی مثل امشب زیر نور یک واژه می نشینم
و پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :
سرنوشت رو باید از سر نوشت .....