
خدای من
نمی خواهم خدایم بیكران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید كرد.
نگو كفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است
نگو كفر است
كه كفر این است
كه ما از بیكران مهربانیها
برای خود
خدایی لامكان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
نگو كفر است
اگر من كافرم، باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو كفر است
كه سوگند یاد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
كه او یكتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست

به چشمای من نگاه کن که چه تار و بی نشونه
مگه کورم تو به من بگو که من رو به کجا می کشونه
تو که نیستی من که اینجام هیچ چیزی نمی بینم
به زمین می خورم اما دست کسی رو نمی گیرم
دیگه دستات و توی دست من نذار چشمات و یاد من نیار
مگه کورم" نمی بینم" دیگه پا می زارم به فرار
شاید من اشتباهی کردم تو بی تقصیری مگه خطایی کردی که ازم می تر سیدی
ولی این رو بدون که دارم بهت هشدار میدم تو رو می کشمت بدش حریف وجدان میشم
حالا که چشمای ما اسیر قطره هاست تو بیا راه کج رو ول کن برو سمت راست
دیگه دستات و توی دست من نذار چشمات و یاد من نیار
مگه کورم" نمی بینم" دیگه پا می زارم به فرار
حسین کاظمی































