.:.سرنوشت رو باید از سر نوشت.:.

:.سر لوحه دفتر معانی عشق است.:

صفحه 1




او ""مـــــــــرد"" است
دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است
صورتش ته ریشى دارد
... قلبش به وسعـــتِ دریــــا
... جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و سیـــــگار دود میــــكند
او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میكند
به او سخت نگیر ... مرد را خراب نکن
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى
آنقــــدر اورا نامــــرد ""نخوان""
زود دیر میشه ... روزی به سر مزارش میروی
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را ""نسنج""
فقط به او ""نــــخ بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزد
فقــــط باهاش ""روراست باش"" تا دنیا را به پایت بریزد !











آدمــها کنــارت هستند.
تا کـــی؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند.
از پیشــت میروند یک روز...‍
کدام روز؟
... وقتی کســی جایت آمد.
دوستــت دارند.
تا چه موقع؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.
میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه.
نه... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود.
و این است بازی باهــم بودن









تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
... و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...







چه فرقي مي كند..

در سيرك يا در خانه؟!!

خنده ات كه تلخ باشد،

دلت كــه خون باشد،

تو هم دلقكي..!!












به تنهایی تنها میمانم!
عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس موش های صحرایی
من شکستم ، دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم ، دستم برید ! از فردا خودم را گچ میگیرم
شاید دیگر هرگز پرواز نکنم اما هرگز زمین نمیخورم
شاید نخندم اما گریه هم نمیکنم
شاید جاودانه نشوم ! اما آسوده میمیرم
فردا قلبم را از جا میکنم ، چالش میکنم زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر
شما هم میتوانید در مراسم تدفینش شرکت کنید
فقط لطفا قلبم را ندزدید
من عاشق نمیشوم
! ...حتی به قیمت پوسیدن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

صفحه 2

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

گاهی یاد می گیری که خیلی می ارزی

 

زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند







پرواز کن ،
همچون قاصدک بی مقصدی که فقط لذت پرواز کردن را تجربه می کند !
و سپس ، در گنگی بادهای وحشی ،
ذره ذره بال هایش را از دست می دهد ،
و در یک سقوط آزاد ،
دچار مرگی زیبا می شود ...









مرد کــه باشـــی
تنهایت کــه بگذارنـد
اعتراضی نخواهی کرد
تنهائیت را هم، پـُر نخواهی کــــرد
فقط بـه وقارت افزوده خواهــد شد
و می شـود بـزرگی را در اعماقِ نگاهت دیـد
به سلامتیه مردهای تنها و وفادار.....







دخترك كوچكم!
عروسكت را زياد درآغوش نگير
گاه گاهي خانه ي شني كه مي سازي
خودت خراب كن
... ... ... دختركم!
گاهي با هم بازي زيبايت قهر كن
و زياد به گريه ي او اهميت نده
عادت كن ، بياموز
برگ هاي گل گلدانت را زياد لمس نكن،
ممكن است به آن عادت كني ، تو خزان
را تجربه نكرده اي
كمي بترس- بلنديها را تجربه كن
و پايين آمدن با سرسره را تجربه كن
و از همه مهمتر الاكلنگ را
چون زندگي تورا براي مرداب خود
سريع بزرگ مي كند ...





+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

صفحه 3


دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....!!    آب زیر کاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند....!!
بی غیرت باش ؛ تا آزادی حس کنند ....!!     خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ....!!
کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند........!!   هرچه نداری بگو دارم , هر چی داری بگو بهترینش را دارم ....!!

اگر ساده ای , اگر راست گویی , اگر باوفایی  , اگر با غیرتی , اگر یک رنگی .... همیشه تنهایی ... !!!

همیشه تنها .......!!











یه وقتایی هست میبینی فقط خودتی و خودت

دوســـت داری ، همـــدرد نداری

خانـــواده داری ، حمــــایت نداری

عشــق داری ، تکـــیه گاه نداری

مثل همیشه ؛ هــمه چی داری و هــیچی نداری هنوز












روی میخ زندگی نشسته ایم و هنوز می اندیشیم . .

كه علم بهتر است یا ثروت !! صداقت بهتر است یا بكارت . . .

و هنوز نمی دانیم فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را. . .

فرق پرستش و بع بع كردن را و همه ی تلاش ها بیهوده است !

ما را تا از فرقمان بیرون نكشندهیچ فرقی را نخواهیم فهمید !                   








  

    

 
باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
"من" خسته است!

    






                   



چه ساختن هایی ...
که
مرا سوخت
و چه
سوختن هایی ... که مرا ساخت !

به آتش کشیدن م مبارکم باشد ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

ته سیگار

تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم
تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ... چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار 
تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تو می خندی
حواست نیست

 


سیگار که دود می شود

ثانیه ها که می گذرند
و خواب که شب انتظار من را می کشد
تا به جایی دور سفر کنیم

...کاش در یکی از خواب های نرفته
برنگردم
بمانم همان جا
سیگار دود کنم

من این شهر را دوست ندارم
من این آدم ها را
حس می کنم چیزی سر جایش نیست
و روزی در خواب به جایی می روم
که همه چیز تغییر کرده باشد

قسم می خورم
من ازین شهر
فقط پاکت سیگارم را بر می دارم
حتی خودم را هم نمی برم
که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد



 





 

 

 


سنجاقک

گاه یک سنجاقک  به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

خوب یا بد؟

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است …

از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم

 



            

شــال و کلاه کردنـد
و به بهـانه ی سـرمای هـوا رفتنــد
شاخــه تنـها شد...
بهـــار آمـد
دوباره برگ
و دوباره شاخه ی پُر برگ
و دوباره درآمدن از تنهایی
و دوباره دل بستن
و دوباره تغییر چهره دادن
و دوباره بار سفر بستن!
...
شاخــه خوب می دانــد که تنــها درخت برایـش می مانــد
امـــا
هی دل می بنــدد به بـرگ هایی که دوامشـان به بـادی بستــه ست...

.

.




آنكه دستش را اينقدر محكم گرفته اي..
..ديروز عاشق من بود..
دستانت را خسته نكن....
محكم يا آرام....
فردا تو هم تنهايی





دمـــــ هـا کـه عـوض می شونـد ... از سـلام و شـب بـخیـر گـفتـنشان مـی شود ایـن را فـهمیـد !                     از حـرف هـا و نـگاه هـا ... ... ... ... ... از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند.








من دنبال یکی می گردم که

نه آدم باشد ........

نه انسان..........

نه دوست باشد و نه رفیق صمیمی

تنها صاف باشد و صادق

پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...

هیچ نگوید......

فقط همان باشد که

سایه اش می گوید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

مادر

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
 
پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم وهست دارمش دوست




گويند مرا چو زاد مادر
پاكيزه چو شبنم سحر زاد
پاكيزه بزاد و پاك پرورد
رحمت به روان مادرم باد
لبخند نهاد بر لب من
يعني كه به خلق مهربان باش
دستم بگرفت و پا به پا برد
يعني كه براه حق روان باش
يك حرف و دو حرف بر زبانم
بنهاد كه نغمه ساز باشم
شاعر شوم و چو نغنه خويش
افسونگر و دلنواز باشم
شب ها بر گاهواره من
بنشست و زخواب خوش حذر كرد
يعني كه براي خاطر دوست
هز راحت خود توان گذر كرد
او رفت و كنون به هستي من
هر نقش نكو كه هست از اوست
افسوس كه تيست تا بگويم
تا هستم و هست دارمش دوست

مادر . . .

آسمان را گفتم
می توانی آيا
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
***
      خاک را پرسيدم
      می توانی آيا
      دل مادر گردی
      آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
      گفت نی نی هرگز
      من برای اين کار
      بوستان کم دارم
      در دلم گنج نهان کم دارم
***
اين جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آيا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
     آنجهان راگفتم
     می توانی آيا
     لحظه يی دامن مادر باشی
     مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
     گفت نی نی هرگز
     من برای اين کار
     باغ رنگين جنان کم دارم
     آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
     صبحدم را گفتم
     می توانی آيا
     لب مادر گردی
     عسل وقند بريزد از تو
     لحظهء حرف زدن
     جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
     گفت نی نی هرگز
     گل لبخند که رويد زلبان مادر
     به بهار دگری نتوان يافت
     دربهشت دگری نتوان جست
     من ازان آب حيات
     من ازان لذت جان
     که بود خندهء اوچشمهء آن
     من ازان محرومم
     خندهء من خاليست
     زان سپيده که دمد از افق خندهء او
     خندهء او روح است
     خندهء او جان است
     جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
      روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آيا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبيان کم دارم
***
     درپی عشق شدم
     تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
     ديدم او مادر بود
     ديدم او در دل عطر
     ديدم او در تن گل
     ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
     ديدم او درپرش نبض سحر
     ديدم او درتپش قلب چمن
     ديدم او لحظهء روئيدن باغ
     از دل سبزترين فصل بهار
     لحظهء پر زدن پروانه
     در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
بلکه او درهمهء زيبايی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
همه جا پيدا بود
همه جا پيدا بود


+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

4شمع

     

     

۴شمع 

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “

شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.


وقتی نوبت به سومین شمع رسید“ من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “ با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

 کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

 
چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. “
 

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

 
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنی

 



یغام گیر تلفن شعرا ...


پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !

پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ :
نیستم ... نیستم ... اما می آیم ... می آیم ... می آیم ...
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم ... می آیم ... می آیم ...
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد ..
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

خدا

 

با توام با تو خدا

خدايا کفر نمي‌گويم،پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟! مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي. خداوندا اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي ‌تکه ناني ‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌ و شب آهسته و خسته تهي‌ دست و زبان بسته به سوي ‌خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري و قدري آن طرف‌تر عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌ و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا اگر روزي‌ بشر گردي‌ ز حال بندگانت با خبر گردي‌ پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

                                          با توام با تو خدا...  

از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق من ! هر دردي را درماني است و اين تو هستي که بايد درمان دردهايت را بجويي

از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايي بخشد

خدا پاسخ گفت:

آفريده من آنچه بايد تکامل يابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست

از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند

خدا پاسخ گفت:

بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختي است عطا شدني نيست بلکه آموختني است

از خدا خواستم تا مرا شادي و شعف بخشد

خدا پاسخ گفت:

نازنين من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست

از خدا خواستم تا رنج هايم را کاستي دهد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديکي به من است

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد

خدا پاسخ گفت:

پرور روح تو با تو اما آراستن آن با من

به خاطر داشته باش در مسير عشق ورزيدن به من

به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد


يک شبي مجنون نمازش را شکست / بي وضو در کوچه ي ليلا نشست / گفت : يارب از چه خوارم کرده اي ؟ / بر صليب عشق دارم کرده اي ؟ / مرد اين بازيچه ديگر نيستم / اين تو و ليلاي تو ، من نيستم / گفت اي ديوانه ، ليلايت منم / در رگت پنهان و پيدايت منم / سال ها با جور ليلايت ساختي / من کنارت بودم و نشناختي .

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

نی

صاحب دم

 نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست بشنو از دل ، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه ی دلبر شود
 
از نوای تو بُود زمزمه ی زیر و بمم

دَم بُود نایی و من در دَم ِ دَم هستم نی

بند بندم همگی پر بُود از نغمه ی وی

هَر دَم از دَم بزند آتشم اندر رگ و پی

عشقِ دم گاه به رومم کشد و گاه به ری

گاه اندر عرب اندازد و گاهی عجمم

یا رب این نای و نی و ما و من و دَمدَمِه چیست؟

 دم به دم میدمد و صاحب دم پیدا نیست

 پُر صدا کرده جهان را ز منم ، این من کیست؟

منم این صاحب دم یا من و او هر دو یکیست؟

 او منم یا منم او یا بُود از او منمم

منم آن ذات که در عین صفات آمده ام

از حضور شَه شیرین حرکات آمده ام

خِضر راه حقم و از ظلمات آمده ام

گمرهان را هِله از بهر نجات آمده ام

 ای بسا مرده که یکدم شود احیا ز دَمَم

من که از باده خُم هُوَ هو مخمورم

نیست جز دُرد کشی چیز دگر منظورم

من ز هفتاد و دو ملت به حقیقت دورم

بر سر دار اناالحق زنم و منصورم

خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غمم

 

 

دروغ

جهان رو اگه به دو قسمت تقسیم کنی.یه مرز باریکی بینشون ترسیم کنی"

میبینی یه عده خوب و بقیه بدن"یه عده رفیق و بقیه دشمنن

ولی دروغ  وقتی بفهمی یه جنس اند"دو طرف این وسط فقط تو رو بازی دادن

تو میشی پله و بقیه بالا میرن ازت"توی چشمات نگاه می کنند و بهت می خندند

می شه همش از امید و اعتماد بگن"تو باور می کنی و اونا تو رو به گور میسپرند

تو یه دستمال چرکی تو دستشون همین"لجن روحشون و با تو پاک میکنند

هرکی دست راستش رو دراز کرده"دست چپش خنجره" خوب ببین

یعنی همه چیز دروغه حتـی تو حتی من"یعنی ببین و بمیر  ولی بیخود جوش نزن

حتی تو که بغلمی و از عشقی"دم میزنی و اشکه دم مشکی"

هستی" ولی فکرت پیشه کسیه که وقتی"گیج میشی پولشو میبینی"آره مشتی

اگه دنبال چیزی هستی  "رابطه یعنی یه معامله که سود بده

تا جایی که مصرف بشی ارزش داری"اینو میگن ارزش انسان"آره حاجی

همه چیز دروغه" عشقت حرفه مفته"میفروشی حتماّ" اگه پاش بیوفته

همه چیز دروغه جز شاعری که نیومد"یعنی همه چیز دروغه جز شعری که کسی نسرود

همه چیز دروغه"جز فصل سرد فروغ"همه چیز دروغه حتی دروغه این دروغه"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

زمان

  

دنگ .... دنگساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي درپي زنگ
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا
به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين
است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيكر او مي ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از
كف رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر
وارهانيده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي آيد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

 

من هم به دنبال زمان می دوم

تا از آن جلو بزنم

دوم شدن برایم ارزشی ندارد

از عمر جلو می زنم و در هیاهوی تشویق ِ مرگ

درمی یابم

که گاهی برای ِ زندگی کردن

باید دوم شد......

 

 

گلایه از زمانه ندارم !!!

                               زمانه گرگیست بی رحم

جا مانده زخم تیشه اش بر دلم

                              مانده است جای پنجه هایش بر صورتم

          چشم و گوشم را بسته

                             دستانم را از ریشه قطع کرده

                                                      پاهایم را از من گرفته

چه گلایه ای !؟

                      چه گلایه ای می توانم از این زمانه بی رحم داشته باشم ؟

به کدامین گناه مجازات می شوم ؟؟؟

                           من مرتکب جرمی بزرگ شده ام !!!

متهم به آمدن !

                 متهم به بودن !

                                   متهم به ماندن !

مگر من به خواست خود پا به این دنیا گذاشتم ؟

                                       من به این جهان تاریک دعوت شدم

شکستن را نیاموختم

                        شکسته شدن را خوب می شناسم

من گناه کاری با گناهان نا کرده ام !!!

                                       به کدامین گناه خواهم رفت ؟!

لبانم را می بندم

                      تا روزی

                              تا روزی که به همان گناهی که آمده ام

                              به همان گناه نیز بروم ...!!!


  ارزش لحظه ها ......                                                                    

                                                        

ارزش يک پدر و مادر را، از یتیمی بپرس که آن را ندارد

 ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس

ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.

ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

 زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

غمی در دل(نثر)

 

غمی در دلم خانه کرده که وسعتش زمین و زمان را احاطه می کند، چه سخت است نقابی بر چهره کردن و چهره را پر خنده کردن، خند ه ای که زخم دل را مرحم نیست و درد دل را فزون و فزون تر می کند.

آدمی را دل سوخته باید تا حال  دل سوختگان دریابد و من امروز معنای این جمله را درک میکنم که . . .

یتیم را بس غم آید چو دست نوازش پدری بر سر فرزندی فرود آید ...

                                       چنان ریختم که باد،ریختنم را احساس نکرد.

چنان سوختم که آتش،صفحه های پرشده ام را درخود فرو خورد.

چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد...

من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای ناتمام باختم.

من،مــــــــــــــرگ را چشیدم..!

همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم

در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم...

وهنوز،شب را در دایره کوچک زندگی ام سپری می کنم

و نقطه اوج زندگی ام در اندوه مه گرفته و محوگشته ای می بینم.

می بینی آنقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم

و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم

وگرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را از من چپاول می کند...

وجودم پر از نفرت است

از هر آنچه که هست

از قفس تا خود نفس

وجودم پر از نفرت است

نفرت از تو ای دوست

که همه نفرت ها

در سایه ی بی مهری توست

لطفا به من عشق تعارف نکنید
سیرم
من به تنهایی کنار ساحل قدم میزنم
به تنهایی به دیدن غروب میروم


به تنهایی تنها میمانم!
عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس موش های صحرایی
من شکستم ، دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم ، دستم برید ! از فردا خودم را گچ میگیرم
شاید دیگر هرگز پرواز نکنم اما هرگز زمین نمیخورم
شاید نخندم اما گریه هم نمیکنم
شاید جاودانه نشوم ! اما آسوده میمیرم
فردا قلبم را از جا میکنم ، چالش میکنم زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر
شما هم میتوانید در مراسم تدفینش شرکت کنید
فقط لطفا قلبم را ندزدید
من عاشق نمیشوم
! ...حتی به قیمت پوسیدن

اما اين نيـــــزبگذرد...

مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي مان
مثل همه دوست داشتنهایمان
که شاید گاهی درته صندوق خاک خورده زمان مخفي می شوند
وگردي ازفراموشي می پوشاندشان
اين نيـــــزبگذرد...
مثل همه اشکهايي که درانزوا ريخته می شود
وهيچ کس نفهميدشان
اين نيـــــزبگذرد...مثل همه بغض هايي که بي پروا گره کور می خورند
وهيچ دست مهرباني هرگزبازشان نمی کند
اين نيز بگذرد...مثل گذرتلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي وبيقراري مان
ودلتنگي براي اويي که ميداني نبايد تنهايش بگذاري
ولی گاهی تنهایت می گذارد
اين نيــــز بگذرد...درست مثل زندگی مان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

خداوند(نثر)

  
  
کلمه ..
در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود؛
خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد*
..
گاهی ؛
کلمه ها مرا کم می آورند،
 و من کلمه ها را،
با این که جهان همه کلمه است
..
 
                     
و جهان من همین سطرهایی ست که ما بینشان در آمد و شدم با قلم ؛
همین چرخش قلم است که کلمه ها را می کشد بیرون ؛
دنیای من همین نوشته هایی ست که زاییده ذهنم می شود ،
کلمه هایی ست که از بطن ذهنم بیرون کشیده می شود تا بسازد و بزاید ،
کلمه درد دارد ، نوشتن درد دارد ، زایمان درد دارد
...
من ؛
نوشته هایم را دوست دارم ،
مثل بچه هایم که به دنیا آوردمشان ؛
نه بیش و نه کم ؛
همین و همین
..
اما گفتم که گاهی کلمه ها مرا کم می آورند ؛
گاهی من آن ها را
..
خب گاهی بچه هایش آدم را کم می آورند
گاهی آدم بچه هایش را
 
 

 

خدای من

خدایم را یافتم ، نه بر سر نمازی که اجباری است برای دل خسته ام و نه در صفحات قرآنی که می گویند نورانی است ،

خدایم را یافتم نه در پیشانی داغ شده از مهر جانمازم و نه در نماز های نیمه شب با گریه هایی از سر درد روزمرگی ...

خدایم را یافتم زمانی که نشانم داد تنها تر از من است ، زمانی که دست محبت بر سرم کشید و گفت کودک زیبای من ، به یادت هستم حتی اگر دل کوچکت زیر بار غم،تپش از یادش می رود گاهی ، من به یادت هستم که غصه هایی به دلت می دهم تا یاد بیاوریم ‏، که من این بالا روی تخت سلطنتم تنهایم و و تنهایی سخت است حتی برای  من

 

 

 نگو كفر است

                

 نمی خواهم خدایم بیكران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید كرد.
 

نگو كفر استخدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است
 
نگو كفر است
كه كفر این است
كه ما از بیكران مهربانیها
برای خود
خدایی لامكان و بی نشان سازیمخدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر
خدائی هست
 
نگو كفر استاگر من كافرم، باشد
نمی خواهم
 خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم
خدایم را
به قدیسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
 
نگو كفر است
كه سوگند یاد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاستخدا را نیست همزادی
كه او یكتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

کیسه ی کوچک چای (نثر)

    کیسه ی کوچک چای   تمام عمر  

        دلباخته ی لیوان شد

           ولی هر بار که حرف دلش را می زد

                         صدایش در آب جوش می سوخت

                                   کیسه ی کوچک چای

                                         با یک تکه نخ

                                           رفت ته لیوان

                                               و حرف دلش را آهسته گفت

                                                    لیوان سرخ شد

     


+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:. 

قایم باشک(داستان)

               

توی قایم باشک زندگی

               چشم روی هم گذاشتم

                                شروع کردم به شمردن

تک تک روزهای خوشش

                           همه روزهای بدش

تا این که تمام شد

              چشم که باز کردم

زندگی دستی به سرم کشید و گفت :

                                            سک سک...!!!

 

 داستان قایم باشک

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه ی آنها دور هم جمع شدند خسته تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیایید یک بازی بکنیم.مثل قایم باشک!»همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:«من چشم میگذارم»و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد.همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها شد.اصالت در میان ابرها پنهان شد.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.جای تعجب هم نداشت.همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به آخر شمارش رسید...95...96...همینکه دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت بوته ی گل سرخ پنهان شد.دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.لطافت را هم که به شاخ ماه آویزان شده بود پیدا کرد.خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن او نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه میکرد:«تو باید حتما عشق را پیدا کنی.او پشت بوته ی گل زر است»دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و آن را با شدت زیاد داخل بوته ی گل سرخ فرو برد تا با صدای ناله متوقف شد.عشق با دستانش صورتش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.عشق کور شده بود.دیوانگی پرسید :«من چطور تو را درمان کنم؟»عشق گفت:«نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر بخواهی میتوانی راهنمای من باشی!».........
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او
!

   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

تست روانشناسی

 

 

 ـ تست عشق و دوستي ( جالب و خواندنی)
يك تست روانشناسی ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات آن پاسخ دهيد


سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟

سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)

سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟

 
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
 
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد..صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟


جواب سوال اول:

جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد
.

جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.

جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.

جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتر و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.

جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود
 
 

  


 تست روانشناسی ۲

اگر مایلید اطلاعات بیشتری در مورد شخصیت خودتان و خصوصیاتی که باعث میشوند دیگران، شما را بیشتر دوست داشته باشند، پیدا کنید، به تست زیر با کمال صداقت پاسخ دهید.


۱- فرض کنید شما مشخصه ی صورت کسی میباشید، کدام قسمت از صورت او هستید؟
الف - چین وچروک/ ب - گونه/ ج - خال زیبایی /د - چشم و ابرو /ت - لبخند
۲- دوست دارید چه نوع پرندهای باشید؟
الف - شباهنگ/ ب - جغد/ ج - عقاب /د - فلامینگو /ت - پنگوئن
۳- کدامیک از آلات موسیقی را دوست دارید؟
الف - پیانو /ب - ویلون/ ج - سازدهنی/ د - گیتار /ت - دف
۴- کدامیک از برنامه های تلویزیونی برای شما جالبتر است؟
الف – اخبار و برنامههای مستند/ ب - فیلمهای درام و زندگینامه/ ج - هیجانی و پلیسی         د – عشقی و ماجرایی /ت – کمدی و کارتون
۵- کدامیک از بازیهای شهربازی را بیشتر دوست دارید؟
الف - هیچکدام/ ب - قطار یا قایق/ ج - نمایش و اجرای کمدی/ د – چرخوفلک و وسایلی که سریع میچرخند/ ت - ترنهای هوایی سریعالسیر
۶- آیا شما به اشتباهات خوتان میخندید؟
الف - هرگز /ب - بهندرت/ ج - برخی مواقع/ د - بهطور معمول /ت – همیشه
۷- اگر دوست شما سربه سرتان گذاشت، چه عکس العملی نشان میدهید؟
الف - عصبانی میشوید/ ب - ناراحت میشوید/ ج – برایتان جالب است/ د – تلافی میکنید       ت - چندین برابر تلافی میکنید
۸- اولین چیزی که صبح موقع بیدارشدن به فکرتان خطور میکند، چیست؟
الف – کار و یا تحصیل /ب – مشکلات زندگی/ ج - صبحانه /د - روزی که در پیش دارید            ت – کاری که تا شب انجام خواهید داد
۹- در زندگیتان چه شعاری دارید؟
الف - وقت طلاست/ ب - سحرخیز باش تا کامروا باشی/ ج – آنچه برای خود میپسندی، برای دیگران هم بپسند/ د – زندگی کن و به دیگران هم اجازه ی زندگی کردن بده                          ت - بیخیال باش ” هرچه بادا باد “
۱۰- آیا به همهی حیوانات علاقه مندید؟
الف - هرگز /ب – تعداد کمی از حیوانات/ ج - برخی از حیوانات/ د - بیشتر حیوانات                 ت - تمام حیوانات
۱۱- شما لبخند میزنید؟
الف - هرگز /ب - بهندرت /ج - گاهیوقتها /د - اغلب ت – آنقدر زیاد که برخی فکر میکنند دیوانه هستم
۱۲- نظر دیگران راجعبه شما اغلب کدام مورد است؟
الف - بیرحم /ب - سرد و بیاحساس/ ج – زیبا/ د - دوستداشتنی /ت - خوشگذران
۱۳- شما احساس عشق و قدردانی خود را نشان میدهید؟
الف - هرگز/ ب - بهندرت/ ج - گاهی/ د - اغلب/ ت - حداکثر تا جایی که امکان دارد
۱۴- شما اعتقاد دارید که برای شاداب بودن، باید ساعتهایی از روز را فقط صرف خودتان کنید؟
الف - هرگز /ب - به احتمال زیاد نه/ ج - گاهی/ د - بله /ت - البته، تا جایی که امکان دارد
۱۵- آیا زندگی شما با برنامه ریزی پیش میرود؟
الف - حتی در تعطیلات هم برنامه ریزی میکنم/ ب - همیشه برنامه ریزی میکنم                   ج - بستگی به روز هفته دارد /د - درصورت امکان اجازه میدهم که خودش پیش آید ت – همیشه بدون برنامه ریزی روزها را طی میکنم
نتیجه گیری آزمون:
حال امتیازات خود را جمع کنید.
گزینهی «الف»۱ امتیار
گزینهی «ب» ۲ امتیاز
گزینهی «ج» ۳ امتیاز
گزینهی «د» ۴ امتیاز
گزینهی «ت» ۵ امتیاز

اگر امتیاز شما بین ۱ تا ۲۰ باشد:
بدین معنی است که شما «سوسن سفید» هستید. مردم شما را به خاطر پشتکارتان، از جان ودل مایه گذاشتنتان و موفقیت هایتان، تقدیرمیکنند. اهداف مشخصی دارید و فکرتان بر کارتان متمرکز است. احساستان را بهسختی ابراز میکنید. یکی از مهمترین نگرانیهای شما این است که چگونه در برابر افراد مختلف ظاهر شوید. اندیشه هایتان کمی متمایل به بدبینی است. اعتمادبه نفس دارید ولی در باطن، گاهی به خود اعتماد ندارید. قادرهستید که هدفی تعیین کنید و به آن برسید. گاهی وقتها دنیا را با دیدی باریک بین مینگرید. احساس میکنید که وقت کمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.
مواظب باشید جدی بودنتان، شما را از دنیای اطراف دورنکند. خونسرد باشید و از زندگیتان لذت ببرید. کارهایی انجام دهید که از آنها لذت میبرید. با انجام این دستورات، قوه ی خلاقیت تان شکوفا میشود. سعی کنید بیشتر بخندید و با دیگران در تماس باشید.
اگر امتیاز شما بین ۲۱ تا ۵۴ باشد:
بدین معنی است که شما یک گل «رز» هستید. کمی تیغ دارید اما زیباییهای بسیاری دارید. حس شوخ طبعی دارید از شنیدن لطیفه لذت میبرید. مردم دوست دارند دور و بر شما باشند. خونگرم هستید. دوستان صمیمی بسیاری دارید. زندگی را با دید واقعبینانه مینگرید. آگاه هستید که زندگی از خوبیها و بدیها تشکیل شده است. قادرید شانس خودتان را با توجه به سرمایه هایی که دارید، امتحان کنید. سخت کوش هستید و به اهدافتان پایبندید. دوست دارید خودتان باشید و این مسأله به شما اعتمادبه نفس میدهد. مشکلترین مسأله در زندگیتان یکنواخت بودن مسائل است. یکنواختی در هر مسألهای شما را آزار میدهد و باعث کسل شدن روحیهتان میشود.
به شما پیشنهاد میگردد که افق دیدتان را وسیعتر کنید. مسائل جدیدی را تجربه و کشف کنید. آنگاه متعجب خواهید شد که چه نتایج زیبایی به دست آوردهاید و مهمتر از همه اینکه فراموش نکنید که در همه چیز دنبال زیبایی بگردید بهخصوص در خودتان.
اگر امتیاز شما بین ۵۵ تا ۷۵ باشد:
بدین معنی است که شما یک گل «آفتابگردان» هستید در بستری از گلهای رز. یک ویژگی بارز در شما وجود دارد که باعث گرما دهی به دیگران و جلوه گری شما میشود. در وقت لازم، جدی هستید اما دوستانتان شما را به عنوان یک شخص شوخ طبع میشناسند. از گفتن لطیفه لذت میبرید. مایل اید که با افراد جدید و جالبی در زندگیتان آشنا شوید. با افرادی که هیچوقت نمیخندند، راحت نیستید. دید مثبتی به زندگی دارید. در همه چیز به دنبال خوبیها هستید. بیدی نیستید که با هر بادی بلرزید. گرم، دوست داشتنی و اجتماعی هستید و هرکدام از این صفات، میتواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد. انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزهتان کم است. برای شما مشکل است که فقط بر روی یک کار متمرکز شوید.
به شما پیشنهاد میگردد که اجازه دهید مردم روی جدی شما را هم ببینند همانطور که چهره ی شاد شما را میبینند. در اینصورت میخواهند که همیشه با شما باشند. به احساسات دیگران احترام بگذارید. از این شاخه به آن شاخه نپرید و کاری را که دوست دارید، انتخاب کنید و تا پایان، آن را انجام دهید

 اگه  بازم تست روانشناسی می خواین به لینک ادامه مطلب رجوع کنید. . . .

 


 

 

 

اسم شما چه رنگی است؟! (+شخصیت شناسی)

اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد...

به گفته ی روانشناسان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و به عبارت دیگر ( خود ) واقعی مان را با این رنگها نشان می دهیم. برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد. که می‌تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد.پس به موارد زیر به ترتیب ذکر شده کاملا توجه کنید:

رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :

 
قرمز:     1       ش      ج     س      الف
نارنجی:‌ ‌‌‌2        ت      ث      ک       ب
زرد:      3        ی       ل     ص      ض
سبز:    ‌4        و       م       د        ژ
آبی:     5        چ       ن      ط       ظ
نیلی:   6        ح       خ       ف      -
بنفش:  7       ع       پ       غ       -
صورتی: 8       ز       ق        ه       -
طلایی: 9        ر       ذ        گ      -

برای اینکه با چگونگی موضوع آشنا شوید یک مثال می‌آوریم بدین شکل که اسم و فامیل خودرا روی برگه کاغذی می‌نویسید و بر اساس حروف و اعداد ذکر شده برای هر کدام،به رنگ مربوطه دست پیدا می‌کنید.
مثال : لیلا جلالی
ل3  ی3   ل3   الف1  ج1  ل3  الف1  ل3  ی3
سپس اعداد را با هم جمع می‌کنیم:
21=3+3+1+3+1+1+3+3+3
باز هم دو عدد را با هم جمع می‌کنیم:
3=1+2 عدد 3 مربوط به رنگ زرد است.
حال میتوانید مشخصات خود را بخوانید
.
 
صورتی
دارای قدرت جسمی بالایی هستید بخاطر اراده ی بالایی که دارید میتوانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیل کنید. با مسئولیت ها به راحتی کنار می‌آیید و می‌توانید دیگران را در حل مشکلاتشان راهنمایی کنید.از نظر عاطفی فردی قوی و عمیق هستید.صمیمیت بیش از اندازه با دیگران سخت است.

قرمز
بسیار جاه طلب بوده و گاهی برای رسیدن به اهداف خود ممکن است از دیگران هم مایه بگذارید. قرمز رنگ حیات و جسارت است.همیشه تلاش دارید که آشکارا به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید.بسیار خونگرم هستید و بسادگی تحریک می‌شوید. ممکن است در اوج شادی نیز ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخمهایتان در هم رفته و به لاک خود فرو بروید.باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده تان در جهت مثبت استفاده کنید.

زرد
بسیار تیز هوش هستید.شخصیتی بسیار خوش بین و فعال دارید. هرگز در ابراز آنچه می‌خواهید بر زبان بیاورید کم نمی آورید.بخاطر زنده دلی ابتکار و مستعد بودنتان در بر قراری ارتباطی خوب با دیگران همیشه دور و برتان پر از دوستان مختلف خواهد بود.با وجودی که روحیه ی بسیار شادی دارید هرگز احساس رضایت نخواهید کرد مگر اینکه شادیهایتان را با دیگران تقسیم کنید.تنها ایرادی که ممکن است داشته باشید قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه تان است که گاهی شمارا در خود غرق می کند!اگر نتوانید انرژی و توانتان را در مسیر درستی هدایت کنید در آخرخواهید دید بیشتر کارهایی که با هدفی مشخص شروع کرده اید ناتمام مانده اند.

طلایی
در هر چیزی فقط حد بالای آن می تواند رضایت خاطر شمارا بر آورده کند. از طرف دیگر رفتار و کلامتان چنان جذابیتی دارد که به ندرت ممکن است کسی با شما آشنا شود ولی شیفته تان نشود. دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است. به هر چیزی با خوش بینی زیاد نگاه می کنید. می توانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیاتتان را به دیگران نیز انتقال دهید.شرایط منفی را می توانید به بهترین موقعیت ها تبدیل کنید.

نیلی
زندگی شما بیشتر به زندگی عارفان شباهت دارد. با عشق و علاقه ای که به پاکی و زیبایی های دنیا دارید می‌توانید توان و شادی فوق العاده ای به افراد افسرده ببخشید .علاوه بر روحیه و شخصیت نوع دوست و انسان پروری که دارید ازیک حس ششم بسیار قوی برخوردارید که از این طریق نیز می‌توانید براحتی از مشکلات مردم با خبر شوید.

سبز
برای شما خیلی مهم است که برنامه روزانه داشته باشید.نظم و انضباط برایتان اهمیت زیادی دارد.بندرت ممکن است زنگیتان آشفته و بی هدف باشد. دیگران اغلب برای گرفتن راهنماییهای جدی نزد شما می‌آیند.برای حل مشکلات دیگران بشدت حرص می‌خورید.تکامل شخصیتی برایتان بسیار حائض اهمیت است و برای وسعت بخشیدن به دانش خود هرگز از آموختن دست بر نمی‌دارید. ترجیح می‌دهید بجای از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید.

بنفش
عاشق کند و کاو و جستجو در عمق هر پدیده هستید و شاید هم به همین دلیل عشق به علوم ماوراء الطبیعه در شما به حد کافی رشد کرده است.این باعث شده به رشته هایی چون فلسفه روی آورید هیچ اتفاقی را به راحتی قبول نمی‌کنید. مگر آنکه خودتان آنرا شخصا تجربه کرده باشید .برای حل مشکلات نیز راه حل را در درون خود می جویید. عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن با دیگران کمی برایتان مشکل است.

آبی
به احتمال قوی دیگران شما را شخصی بدون تعارف و غیر تشریفاتی می‌دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان جالب توجه هستید.آزادی برایتان ارزش زیادی دارد و هرگز نمی‌توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم شود و یا زیر نظر قرار دارید. اگر این همه دنبال تنوع هستید به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید وبرای همین زندگی با تمام مشکلات و سختی هایش برای شما ارزشی فوق العاده دارد.

نارنجی
شوخ طبعی و بذله گویی بخصوصی را که به ارث برده اید باعث شده محبوب دیگران باشید.دیگران از بودن با شما لذت برده و انرژی مثبت میگیرند.سعی می‌کنید همیشه لیوان را از نیمه پر آن ببینید و با بذله گویی خاص خود محیط را برای انجام کاری مثبت فراهم سازید. آماده کمک به دیگران هستید . رنگین کمان زندگی تان را دوست دارید تا زندگی را برای دیگران نیز زیباتر نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

مرگ و زندگی(نثر وشعر)

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

و او یکریز و پی در پی  

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

بدین سان بشکند در من، 

سکوت مرگبارم را......... 

 

مرگ ترس نداره .  تا وقتی ما هستیم مرگ نیست

وقتی هم که مرگ هست ما نیستیم

 

(حسین کاظمی)

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود      اهل زمين نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود       تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود        چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت      عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر           پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

بنویسید بعد مرگم روی سنگ! با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ !

او که خوابیدست در این گور سرد! بودنش را هیچکس باور نداشت ....

 

 

 

مرگ و زندگی

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم

ترس تموم وجودمو برداشت

که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم

وسطه يه مردابه بزرگ ....

حالا که ميبينم خودم مرداب شدم

دنبال يه گل نيلوفر ميگردم

که از تنهايي نميرم ...

حالا مي فهمم که گل نيلوفرمغرورنيست ...

اون خودشو وقف مرداب کرده بود

 

 

  • (به مناسبت فوت مادر بزرگم بود که این پست رو نوشتم")
  • روحش شاد 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

افسوس(شعر)

چشمان من هزاران زبان دارد

                        می بندم چشمانم را به روی دنیا

                                             تا نبینم نا مردمی هایش

 نمی دانم چه می خواهم

                                نمی دانم...!

رمیده شعله ای در درونم

                             به که خوانم...!

به که خوانم که بداند آه مرا ،

                         من مانده ام و تنهایی...

ناله کردم که ای وای چرا من ؟

                    افسوس در سکوتی بی جواب ماندم

افسوس

 افسوس واسه تو ای دل ساده ٍ,

که هرکسی واست عقده ای فرستادهٍ,

          هر کسی اومد جلو گفت دلسوز توٍ,

          حالا می بینی باعث غم امروز توٍ,

                 تو می خواستی زیر پرچم هیچکس نری

                 به هر سیاست پستی تو نیشخند زدی

                      نگاها رو صدای توی ،شدن بیشتر شدید

                      ولی جوری که هستی تو رو هیچکس ندید

                          دیگه خوشی ها  رو توی زندگی، فقط تصور کن

                          فقط یادت میدن که به خدا توکل کن

                                مردم می خوان باری که رو دوش هست بردارند

                                پس تو رو ترک می کنند، پس حق هم دارند

                                      تو زندگی عادی رو دوست نداشتی

                                     هر ثانیت شب بوده، روز نداشتی

                                            آره کسی واسه تو قدمی بر نمی داره

                                            ولی کسی توی مشکلاتت کم نمی ذاره

                                                 داری پیشه خودت می گی که بی راه  نمی گه

                                                 حتی تصویر زندگیت هم سیاه سفیده

تو می خواستی که عمرت رو هرز پس ندی

ولی فقط ورقای تقویم رو خط زدی

        وقتی  به خودت میای و بیدار میشی ،

      خوابت سخته ،حتی گریه کردن هم یادت رفته

           وقتی بیدار می شی مثل هفتاد میلیون احمق دیگه

           می بینی شعارای قشنگ دیگران خوابت کرده

                تو هم یه جونی پیر تر از ننه بابات

               که دیگه پره عقده شده از سر تا پات

                     ببین جوون هایی که جای تیغ  تو دستشون

                     اونایی که لبخندی نیست رو لبشون

                     این دل من بود فهمیدی دردهاش رو

 

افسوس واسه تو ای دل ساده،   که حتی تک تک خندهات هم گله داره

افسوس واسه تو ای دل ساده،   که چشمای تو هر لحظه ای گریه داره

افسوس واسه تو ای دل ساده،   که توی هفتا آسمون نداره یه ستاره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

عذاب(شعر)

 

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پائیز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشگ هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من …
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی .
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی



 

        

 عنکبوت

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمدو گفت: من تورا نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکرکن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟

 او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید امابرای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد

 فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تارعنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.

 مرد تار عنکبوت را گرفت درهمین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. 

 ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .

 

دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

آدمک(شعر)

 

.:آدمک:. 

طوی قاب سرد آینه ها

تصویر آدمکی شکسته بود

آدمک خسته و غمگین و سیاه

رو به روی آیینه ها نشسته بود

کی با حرفاش ریشه این

آدمک را از زمین گسسته بود

(print image)

 آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 


جوک....

 

ترکه پری دریایی میبینه میگه : وای تو چقدر خوشکلی . زن من میشی ؟ پری میگه: من که آدم نیستم . ترکه میگه : فکر کردی من آدمم

جسد 20 نفر از ترکهايي که پياده از جزيره کيش به سمت حرم مطهر امام به راه افتاده بودند امروز در سواحل خليج فارس کشف شد

پنج تا ترک پولاشونو رو هم ميذارند تاکسي مي خرند بعد از چند وقت برشکست مي شند اگه گفتي چرا ؟ اخه پنج تايي با هم مي رفتن مسافرکشي


یکی با ترکه دعواش میشه. بعد از کلی بحث طرف به ترکه میگه: گیر عجب خری افتادیما...ترکه هم جواب میده: خودت گیر عجب خری افتادیما

به ترکه ميگن تو پيامبرا به کدومشون ارادات بيشتري داري؟ ميگه حضرت سوج ميگن : حضرت سوج نداريم که ؟ ميگه : خودم ديدم پشت يه ماشين نوشته بود يا سوج

به یه ترکه میگن قوی ترین حیوون چیه
می گه مورچه !
میگن مورچه ؟!
میگه آخه یه بار یه مورچه رفته بود تو پریز برق ، اومدم درش بیارم یه لگد زد 100 متر پرت شدم

-يك لر بعد از ۱۰ دقيقه از باجه تلفن بيرون مياد يه نفر ازش ميپرسه سالم بود ميگه

 آره فقط آفتابه نداشت

-ترکه شاکی میره ثبت‌احوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایست، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟ ترکه میگه: اصغرِ ان‌چهره! کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟ ترکه میگه: اکبرِ ان‌چهره
 
به ترکه می خوان خبر مرگه پدرشو بدند٬بهش میگن:پدرت به رحمت ايزدي پیوست
ترکه ميگه: «رحمت ايزدي» ديگه كيه؟ ميگن: نه، منظورمون اينه كه «به ديار باقي شتافت»! ميگه: «ديار باقي» كجاست؟ ميگن: يعني «دار فاني» رو وداع گفت! ميگه: «دار فاني» ديگه چه‌جور داريه؟ ميگن: يعني «رخت از اين دنيا بر بست»! ميگه: منظورتون رو نمي‌فهمم! ميگن: الاغ! باباي خرت مرد! ميگه: خر من كه بابا نداشت
 
 يه روز  با دوست دخترش مي رفته مي رسن به پليس راه تركه به دختره مي گه برو اونطرف پليس راه من كه ردمي شم بگوتجريش تا كسي شك نكنه و سوارت كنم
تركه رد مي شه دختره يادش مره چي بگه مي گه ونك
تركه مي گه نه مسيرم نمي خوره !
 
به يه نفر مي گن 3 تا آرزو كن مي گه 1 پژو 206 مشكي يه پژو 206 البالويي يه پژو 206 نقرهاي
مي گن چرا 3 تا 206 مي گه براي اينكه بفروشم 1 ماكسيما بخرم
 
تركه میره مسجد وقتی میاد بیرون میبینه کفشاش نیست . با خودش میگه من کی رفتم خودم نفهمیدم؟
 
به یه تهرونیه میگن : « برو یه روزنامه کیهان یا اطلاعات بخر » بعد یک ساعت دیدند ترکه سر یک خر را گرفته و با خودش می آرد .
با تعجب پرسیدند : تو رفتی کیهان بخری این چیه ؟
گفت : راستش کیهان و اطلاعات نبود . منم « همشهری » خریدم
 
يارو ميره ديوونه خونه ميبينه همه تو صف واستادن دارن يكي‌يكي تو يه سوراخه نگاه ميكنن بعد دوباره ميرن ته صف واميسن. يارو كنجكاو مي‌شه ببينه تو سوراخه چه خبره، خودش هم ميره تو صف واميسه و تو سوراخه رو نگاه ميكنه هيچي نميبينه، يه بار ديگه تو صف واميسه بازم هيچي نميبينه،‌ از يكي ميپرسه: شما چي رو نگاه ميكنين؟ من كه هر چي نگاه ميكنم هيچي نميبينم. يارو بهش ميگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داريم اين تو رو نگاه ميكنيم هنوز هيچي نميبينيم، تو ميخواي با دو بار نگاه كردن چيزي ببيني؟!!
 

به يه تركه ميگن تلخ ترين خاطره اي كه داري چيه ؟ ميگه وقتي داشتيم جنازه  يه بچه بمي رو خاك ميكرديم همش ميگفت عمو جان به خدا من زنده ام

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

آخرین پله آسمان(شعر)

"آخرین پله آسمان"

سال‌ها پیش از این

زیر یك سنگدر گوشه‌ای از زمین
من فقط یك كمی خاك بودم
همین.

****
یك كمی خاك
كه دعایش
دیدن آخرین پله آسمان بود
آرزویش همیشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
یك شب آخر دعایش اثر كرد
یك فرشته تمام زمین را خبر كرد
و خدا تكه‌ای خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط .:حسین.کاظمی:.  | 

مطالب قدیمی‌تر