تبليغاتX
.:.سرنوشت رو باید از سر نوشت.:.

زندگیم تا الان بوده عذاب و بس

یاد گرفتم برم جلو،عصا به دست

 

    آدما دلم و شکستن و این و یادم دادن

    که دیگه خودم و راحت کنم ،از عالم آدم

 

           حس میکردم که به انتها رسیده طاقت

              خودم و راحت کردم و زدم به سیم آخر

 

                   فکر میکردم تموم شده دوره ی پاکی

                        وقتی دیدمت ،فهمیدم تو این کره ی خاکی

 

                            میشه هنوزم دوست داشت و عشق نمرده

                            فهمیدم این و که هنوز زندگیم چشم نخورده

 

                             من عشق و با تو میخوام ،چون تو دل بقیه مرد

                                    این دل سادم شکست و بخیه خورد

 

 

حسین کاظمی.....

نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |
 
 
به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است

که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران

 ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

  پشت هیچستان چتر خواهش باز است.

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنها است.

ودر این تنهایی سایه نارونی تا ابدبت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...

 

 

             

                SohrabSepehri.com

              

               SohrabSepehri.com

 

                SohrabSepehri.com

 

               SohrabSepehri.com

 

             SohrabSepehri.com

 

             SohrabSepehri.com

            

              SohrabSepehri.com

 

              SohrabSepehri.com

 

            SohrabSepehri.com

 

           SohrabSepehri.com

 

           SohrabSepehri.com

 

           SohrabSepehri.com

حسین کاظمی...

 

نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |

 

.:آدمک:. 

طوی قاب سرد آینه ها

تصویر آدمکی شکسته بود

آدمک خسته و غمگین و سیاه

رو به روی آیینه ها نشسته بود

کی با حرفاش ریشه این

آدمک را از زمین گسسته بود

 آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند


خب دوستان حالا برای اینکه یکم حال و هوامون عوض شه میریم سراغه یه زنگ تفریح...

جک......

جسد 20 نفر از ترکهايي که پياده از جزيره کيش به سمت حرم مطهر امام به راه افتاده بودند امروز در سواحل خليج فارس کشف شد

پنج تا ترک پولاشونو رو هم ميذارند تاکسي مي خرند بعد از چند وقت برشکست مي شند اگه گفتي چرا ؟ اخه پنج تايي با هم مي رفتن مسافرکشي


یکی با ترکه دعواش میشه. بعد از کلی بحث طرف به ترکه میگه: گیر عجب خری افتادیما...ترکه هم جواب میده: خودت گیر عجب خری افتادیما

به ترکه ميگن تو پيامبرا به کدومشون ارادات بيشتري داري؟ ميگه حضرت سوج ميگن : حضرت سوج نداريم که ؟ ميگه : خودم ديدم پشت يه ماشين نوشته بود يا سوج

به یه ترکه میگن قوی ترین حیوون چیه
می گه مورچه !
میگن مورچه ؟!
میگه آخه یه بار یه مورچه رفته بود تو پریز برق ، اومدم درش بیارم یه لگد زد 100 متر پرت شدم

-يك لر بعد از ۱۰ دقيقه از باجه تلفن بيرون مياد يه نفر ازش ميپرسه سالم بود ميگه

 آره فقط آفتابه نداشت

-ترکه شاکی میره ثبت‌احوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایست، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟ ترکه میگه: اصغرِ ان‌چهره! کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟ ترکه میگه: اکبرِ ان‌چهره
 
به ترکه می خوان خبر مرگه پدرشو بدند٬بهش میگن:پدرت به رحمت ايزدي پیوست
ترکه ميگه: «رحمت ايزدي» ديگه كيه؟ ميگن: نه، منظورمون اينه كه «به ديار باقي شتافت»! ميگه: «ديار باقي» كجاست؟ ميگن: يعني «دار فاني» رو وداع گفت! ميگه: «دار فاني» ديگه چه‌جور داريه؟ ميگن: يعني «رخت از اين دنيا بر بست»! ميگه: منظورتون رو نمي‌فهمم! ميگن: الاغ! باباي خرت مرد! ميگه: خر من كه بابا نداشت
نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |

skydaanial.jpg

"آخرین پله آسمان"

سال‌ها پیش از این
زیر یك سنگ
در گوشه‌ای از زمین
من فقط یك كمی خاك بودم
همین.

****
یك كمی خاك
كه دعایش
دیدن آخرین پله آسمان بود
آرزویش همیشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
یك شب آخر دعایش اثر كرد
یك فرشته تمام زمین را خبر كرد
و خدا تكه‌ای خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد

حسین کاظمی

نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |

 

 

شمع در ان بزم از گریه بسوخت

خنده بیچاره ندانست که جایی دارد

هیزم سوخته شمع ره و منزل نشود

باید افروخت چراغی که ضیائی دارد

گوهر وقت بدین خیرگی از دست مده

اخر این در گرانمایه بهایی دارد

 

..........حسین کاظمی.............

 

 

نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |

 

زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد 

.

پوست می اندازم 

.

بزرگ شده ام  

 آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود 

 

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم

 
ديگر نميشود 

نمی شود زير این آسمان تار 

دستهایم را در جيب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای پرسه هایمان در کوچه های سرد پاییزی را بخوابم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 


فووووووت 

شمعها را فوت میکنم 

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

......

نوووووووش  

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

بی زدن پلکی به یادهایت چشم دوخته ام 

 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری از شکاف سینه ام به یغما میرود

 ... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

 بخاطر حقیقت که می بینم اش بهتر ازهمیشه 

حسین.کاظمی

نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |

در دور دست ترین فاصله ها

در جایی لا به لای بیشه های بلند

میان آسمان و زمین

زندگی یافت می شود

زندگی!

به سر سبزی پونه های کنار جوی آب

به آبی چشمان آهویی گریزان ز فلک

و به گرمی دستان فرشته ای در باد

      زندگی یافت میشود...!!که نوید از

بهار است

   
کسی خریدارش نیست؟!!

...سال نو مبارک...

 

             

Image hosting by TinyPic
  

  

پنجره 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیـــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایـــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

 

 

 

 حسین کاظمی

Image hosting by TinyPic
 

 

نامه ای به خدا                    

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.

 
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.

 
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه  ای به خدا !

 
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... 

 
 البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند...

 

 

 

Image hosting by TinyPic
 

 
جلسه ی خواستگاري
 
جلسه ی خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت
 
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ي عروس : زنش !!!؟؟؟
 
حسین کاظمی
نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |
8
 
 
 
شبی با عشق

                       

به نام خدايي كه تنهاترين عاشق وجود است.
يكي بود يكي نبود. وقتي خورشيد طلوع كرد از پشت پنجرهْ كلبه ای   قديمي.
شمع
سوخته اي را ديد كه از عمرش لحظاتي بيش نمانده بود.
به او پوز خندي زد و گفت:
-
ديشب تا صبح, خودت را فداي چه كردي؟
شمع گفت:
- خودم را فدا كردم تا كه او در غربت شب غصه نخورد.
خورشيد گفت:
- همان پروانهْ كه با طلوع من ترا رها كرد
شمع گفت:
- يك عاشق براي خوشنودي معشوق خود همه كار مي كند و براي كار خود
هيچ
توقعي از او ندارد زيرا كه شادي او را, شادي خود مي داند

خورشيد به تمسخر گفت:
- آهاي عاشق فداكار ... حالا اگر قرار باشد كه دوباره بوجود آيي, دوست
داري كه چه چيزي شوي.
شمع به آسمان نگريست و گفت:

- شمع ... دوست دارم دوباره شمع شوم.
خورشيد با تعجب گفت:
-
شمع؟؟
شمع گفت:
-
آري شمع ... دوست دارم كه شمع شوم تاكه دوباره در عشقش بسوزم و شب
پروانه را سحر كنم.
خورشيد خشمگين شود و گفت:
-
چيزي بشو مانند من تا كه سالها زندگى كني , نه اين كه يك شبه نابود نيست
شوي.
شمع لبخندي زد و گفت
:
-
من ديشب در كناره پروانه به عيشي رسيدم كه تو در اين همه سال زندگيت به
آن نرسيدي ... من اين  يك شب را به همه زندگي و عظمت وبزرگي تو نمي دهم.
خورشيد گفت:
- تو كه ديشب اين همه لذت برده اي پس چرا گريه مي كني.؟
شمع با چشماني گريان گفت:
- من از براي خودم گريه نمي كنم, اشكم از براي پروانه است كه فردا شب در 
آن همه ظلمت و تاريكي شب چه خواهد كرد.
و كريست وكريست تا كه براي هميشه آراميد

 

حسین کاظمی 

Image hosting by TinyPic

 

**نجوا کودک**
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن
رعد درآسمان پیچید اما کودک گوش نکرد
کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای درخشیداما کودک ندید
کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده...
و یک زندگی متولد شداما کودک نفهمید...
کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذاربدانم کجایی؟
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را
کنار زد و رفت
* در پناه حق *
 
Image hosting by TinyPic
 
 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه ی آنها دور هم جمع شدند خسته تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیایید یک بازی بکنیم.مثل قایم باشک!»همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:«من چشم میگذارم»و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد.همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها شد.اصالت در میان ابرها پنهان شد.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.جای تعجب هم نداشت.همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به آخر شمارش رسید...95...96...همینکه دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت بوته ی گل سرخ پنهان شد.دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.لطافت را هم که به شاخ ماه آویزان شده بود پیدا کرد.خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن او نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه میکرد:«تو باید حتما عشق را پیدا کنی.او پشت بوته ی گل زر است»دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و آن را با شدت زیاد داخل بوته ی گل سرخ فرو برد تا با صدای ناله متوقف شد.عشق با دستانش صورتش را گرفته بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.عشق کور شده بود.دیوانگی پرسید :«من چطور تو را درمان کنم؟»عشق گفت:«نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر بخواهی میتوانی راهنمای من باشی!».........
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او
!

   

Image hosting by TinyPic
 

**شیطان**

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود : غرور . حرص . دروغ و خیانت . جاه طلبی و .....

هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد. حالم را بهم میزد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را می خواند . موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی؟ آدمها خودشان دور من جمع شده اند...

جوابش را ندادم . آنوقت سرش را نزدیک آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند.         از شیطان بدم می آمد. حرفایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.     ساعتها کنار شیطان نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.   دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم : بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بدزدد. یکبار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم.......نبود!      فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه را لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم. به میدان رسیدم.شیطان اما نبود. آنوقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمتم شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم.

که صدایی شنیدم.....صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...!

 حسین کاظمی

نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |
1
 

 

 

آفرينش
 
خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد
.... با پري از مرغ پر طلا
.... با قلم نوك طلا
بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت
اما نوبت به ما كه رسيد
....مرغ پر طلا پريد
....قلم نوك طلا شكست
و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت
 
                    سر نوشت را نتوان از سرنوشت 
 www.hamtaraneh.com

   


 

 

 

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می‌آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران

می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

                                                                                                             

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

«دور باید شد، دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

دور باید شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره‌هاست»

 

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

 

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است

بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

خاک، موسیقی احساس ترا می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

 

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

 

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت

 

 

Image hosting by TinyPic         

   

 

 

خدا فرشته اي فرستاد تا گوسفند بيتابی را ارام کند

فرشته امد و نوازشش کرد و گفت:چقدر قشنگ است اين که قرار است

خودت را ببخشي تا زندگي باز هم ادامه پيدا کند.ادم ها سپاسگزار تو

اند.قوت قدم هايشان از توست.تاب و توانشان هم.تو به قلب هايشان کمک

مي کني تا بهتر بتپد،قلب هاييکه مي توانند عشق بورزند.پس مرگ تو به

عشق کمک مي کند.تو کمک مي کني تا ادم امانت بزرگي را که خدا بر

شانه هاي کوچکش گذاشته بر دوش کشد.تو و گندم و نور ،تو و پرنده و

درخت همه کمک مي کنيد تا اين چرخ بچرخد،چرخي که نام ان زندگي

است.گوسفند ارام شد و اجازه داد تا چاقو گلويش را ببوسد.او قطره قطره

 به خاک چکيد،اما هر قطره اش خشنود بود ،زيرا به خدا،به عشق،به

زندگي کمک کرده بود.

 
                                                     . . . . . . . . . . . .
 
 
          از هیاهوی واژه ها خسته شدم
                     من سکوت را می پرستم
               سکوتی که از اوراق سپید آموختم
                      سکوت روشنترین واژه نیست؟
همیشه در خلوت خود مرگ را پیش رویم مجسم دیده ام
                       مرگ واژه ی تسلی دهنده ای نیست؟
                     تا چشم خود را گشودم از چشم زندگی افتادم
                  نمی دانم چه بدی در حق سرنوشت کرده بودم که
                                           از همان اول با من چپ افتاد
                                       ولی این را میدانم که حق من نبود
                             شبی مثل امشب زیر نور یک واژه می نشینم
                              و پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :
 
 سرنوشت رو باید از سر نوشت .....
 
.:: حسین کاظمی::.
نوشته شده توسط .:حسین.کاظمی:. در و ساعت |