آفرينش
خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد
.... با پري از مرغ پر طلا
.... با قلم نوك طلا
بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت
اما نوبت به ما كه رسيد
....مرغ پر طلا پريد
....قلم نوك طلا شكست
و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت
سر نوشت را نتوان از سرنوشت
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس ترا میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت
خدا فرشته اي فرستاد تا گوسفند بيتابی را ارام کند
فرشته امد و نوازشش کرد و گفت:چقدر قشنگ است اين که قرار است
خودت را ببخشي تا زندگي باز هم ادامه پيدا کند.ادم ها سپاسگزار تو
اند.قوت قدم هايشان از توست.تاب و توانشان هم.تو به قلب هايشان کمک
مي کني تا بهتر بتپد،قلب هاييکه مي توانند عشق بورزند.پس مرگ تو به
عشق کمک مي کند.تو کمک مي کني تا ادم امانت بزرگي را که خدا بر
شانه هاي کوچکش گذاشته بر دوش کشد.تو و گندم و نور ،تو و پرنده و
درخت همه کمک مي کنيد تا اين چرخ بچرخد،چرخي که نام ان زندگي
است.گوسفند ارام شد و اجازه داد تا چاقو گلويش را ببوسد.او قطره قطره
به خاک چکيد،اما هر قطره اش خشنود بود ،زيرا به خدا،به عشق،به
زندگي کمک کرده بود.
. . . . . . . . . . . .
از هیاهوی واژه ها خسته شدم
من سکوت را می پرستم
سکوتی که از اوراق سپید آموختم
سکوت روشنترین واژه نیست؟
همیشه در خلوت خود مرگ را پیش رویم مجسم دیده ام
مرگ واژه ی تسلی دهنده ای نیست؟
تا چشم خود را گشودم از چشم زندگی افتادم
نمی دانم چه بدی در حق سرنوشت کرده بودم که
از همان اول با من چپ افتاد
ولی این را میدانم که حق من نبود
شبی مثل امشب زیر نور یک واژه می نشینم
و پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :
سرنوشت رو باید از سر نوشت .....
.:: حسین کاظمی::.
نوشته شده توسط
.:حسین.کاظمی:. در
و ساعت
|
